گويند روزي شيخنا بر مسلك هدايت خويش تكيه زده بودندی و مريدان بر گرد او چون شمعي حلقه زدندی و اصحاب نكته ها از شيخ پرسيدندي و شيخ آنان را اشارت فرمودندي و اصحاب از نور شيخ بهره بردندي .
در اين ميان مريدي از مريدان به پاي خاست و از شيخ پرسيد : يا شيخ ، چرا با وجود گرفتن مواجب به شهر نرسند ؟
شيخ فرمود : نمي رسد .
مريد پرسيد : جانم به فدايت يا شيخ . نمي رسد يا نمي خواهند؟
شيخ به پا خاست و جمع مريدان به خط نمود . و مريد مذكور در انتها بگذاشت . گلوله اي از برف بر دست گرفت و از مريد پرسيد : قطر اين برف چون باشد ؟
گفت : چنان كه از دست شيخ تا دگري سه هندوانه بزرگ جاي شود.
شيخ برف را به مريدان بداد و مريدان دست به دست گردانيدند تا به آخر رسيد .
شيخ فرمود : اكنون چون است .
مريد گفت : به سهولت در مشت دست جاي شود .
شيخ فرمود : بودجه نيز چنين است .
در اين هنگام وقت بر اصحاب خوش گشت و زاري ها كردند و جامه ها دريدند و نعره ها زدند.
منبع |